تبليغاتX
بارون وقتی که می باره تو رو ياد من مياره -
ِشعر و سخن دل

می ترسم ، مضطربم

و با آنکه می ترسم و مضطربم ، باز با تو تا آخر دنیا هستم

می آیی کنار گفتگویی ساده تمام رویا هایت را بیدار می کنم،

و آهسته زیر لب می گویم :برایت آب آورده ام تشنه نیستی ؟

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید

با این همه دیروز پی صدایی ساده که گفته بود بیا ، رفتم !

تمام راز سفر فقط یک ستاره بود .

می آیی همسفرم شوی ؟گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است .

می نشینیم برای خودمان قصه می گوئیم ،

تا کبوتران کوهی از دامنه رویاها به لانه برگردند،

غروب است با آن که می ترسم با آنکه سخت مضطربم ،

باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.

*********************************************************************

ای تفاهم عمیق نگاهم!

تو از تبار کدامین قبیله ای و حرفهایت ار کدامین دیار؟

حرفهایی که با ترنمش سبز می شوم .

تو احساس کلامت را به کدامین آفتاب پیوند زدی؟

و صدای تو از کدامین باران رنگ گرفت که مهربانترین آهنگ محبت است ؟

چشمهایت بر کوچه ها ی احساس را به بام داشت و دستهایت التیام من .

تو در متن زیباترین واژه ها می درخشی و

در لهجه احساس و باغ موسیقی ام صدای تو جاریست .

روزی هزار بار تو را می سرایم .

توی که درشتاب ثانیه ها مهر را به دنبال می کشی .

*******************************************************************

اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست

                                            وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم

*************************************

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي

مي توانم تو را خط خطي کنم

که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي

و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:29 توسط میلاد |