داشتم می رفتم که با همه چيزخدا حافطی کنم . داشتم می رفتم تا از اين دنيا با تمام نيرنگ ها بديهاو پستی هايش فرار کنم . گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد . در راهی بودم که از انتهايش خبر نداشتم و هر چه بيشتر پيش می رفتم .بيشتر رنج می بردم از همه چيز دل بريده بودم .در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم ديگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد . دلم از سنگ شده بود وجودم سرد سرد . تنها برای خاک زنده بودم .من در نظر درختان ، گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم . من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خنديد . حاضر نبودم که ببينم در زندگی شکست خورده ام . تمام حرفها و اشکهايم را پشت غرورم پنهان کرده بودم . نمی خواستم که کسی برايم گريه کند . من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد .از سراسر وجودم غرور می جوشيد ، که از بازگشتم خودداری می کردم .تا اينکه درراه بوی گلی نظرم را جلب کرد . باد موسيقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصيدم . ديگر واژه زندگی برايم زيبا بود. و حالا زنده ام که زندگی کنم و با شما دوستان باشم........