همیشه دلم میخواست شاعر باشم.همیشه در رویای شعر به سر میبردم... ولی هیچگاه نتوانستم شعر بگویم...تا اینکه عاشق شدم...عاشق دختری از سرزمین رویاهایم...از سرزمین اشعار عاشقانه... گلی از جنس نور که هر چه دارم از او دارم... و همه اشعارم را تقدیم میکنم به او... کسی که الهام بخش شعر من بوده و خواهد بود...کاش همه عاشقان شاعر باشند..کاش همه چيز از دريچه شعر ديده ميشد...کاش روح همه انسانها شاعرانه بود...کاش انسانها همه عاشق ميشدندو بعد شاعر معشوقه شان...داشته ايم عاشقاني که شعرشان از مرز بي نهايت گذشته است... داشته ايم شاعراني که عاشق بوده اند و تنها براي عزيزشان شعر ميگفتند...و اين من هستم عاشقي درد فراق کشيده...آلوده معشوقم..آلوده گلی...کسي که زندگي مرا با عشق دگرگون کرد... کسي که مي پرستمش...و هميشه هميشه دوستش دارم...او شالوده پر از تضاد مرا با عشق خود بنياني جاودانه داد....او زنگي مرا بار ديگر رونق داد...گل اميد مرا به زندگي هر روز بيشتر ميکند...نميخواهم بميرم ميخواهم تا آخر دنيا با گل زندگي کنم....ميخواهم در همين بهشت که گل با عشق خودش براي هردومان ساخته زندگي کنم....آري عاشقيم....و عشق دارد در وجودمان بيداد ميکند....وقتی عاشقش شدم انگار چیزی در من فرو ریخت...روح های ما مثل پیچک در هم پیچید و گره خورد....گلی مثل خورشیدی در من تابید....چون طوفانی بر من وزید و روح من مثل یک آینه براق شد....بعد گل مثل کبوتری بر درخت روح من لانه کرد در من آواز خواند.... در من رویید...خندید...خوابید...نجوا کرد...گریست...و من آلوده گل شدم و گل مثل قاب عکسی بر دیوار روح من کوبیده شد...عطر روح گل روح مرا چنان مست کرد که دیوانه شدم از عشق او....لحظه ای که می آید چراغ روح مرا روشن میکند و فانوس روحم با یاد او همیشه روشن است مثل آتشکده زردشتیان....همیشه میگفتم چقدر روح محتاج لحظه هایی است که در آن هیچ کس نباشد...حال میگویم چقدر روح محتاج با گل بودن است....با او نشستن و سخن گفتن....و هر روز عاشقش میشوم....گل جان....در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست دارم.....آینه ها و شبپرههای مشتاق را به من بده....روشنی و شراب را...در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست دارم....در آن دور دست بعید...در فراسوی عشقمان تو را دوست دارم
....