تبليغاتX
بارون وقتی که می باره تو رو ياد من مياره
ِشعر و سخن دل

منو ببر با خنده ای، به جشن بارون و سکوت

خیسم بکن با عاطفه، ببر منو از برهوت

محتاج دیدن توام، نگاه بارونی تو

موج نگاه سرکشت، احساس کارونی تو

تو کوره دستات بگیر این دست سرد بی کسو

یاری بکن با نفسات پرنده هم نفس و

تشنه پرواز بلند، تو آسمون چشماتم

تو آتیش هم پا بذاری تا پای جونم باهاتم

خیره می شم به چشم تو، پلکو به هم نمی زنم

تا ذهنت آشفته نشه، ببین که دم نمی زنم

منو ببر دل خسته ام زمستون آخر نداره بی تو

 پرستوی دلم بهارو باور نداره

منو ببر، ببر منو می خوام که تا تو گم بشم

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 14:11 توسط میلاد |