تبليغاتX
بارون وقتی که می باره تو رو ياد من مياره
ِشعر و سخن دل

گریزی نیست از سوختن و من در ماوراء یک نگاه

در پیله ای سوزانتر از خورشید بدینسان بی صدا در خویش می سوزم.

و از سوختن در میان حدقه چشمان تو با حسرتی تبدار سرود

تازه ای از عشق می سازم .

من از نقش تبسم های زخمی بر لبانم ، و از عمق جراحتهای

احساسم ، که از زیبایی چشمان تو ، در شعر من ، بر جای مانده برای

روح مغلوبم هزاران واژه زخم خورده و مجروح می سازم .

من از آغاز شب تا مرز صبح ،

با آیه های عشق در خلوت ،

تو را با شعر می خوانم .

تو را تکرار کنان بر دفترم ترسیم می سازم .

و از مفهوم نام تو ، در آن تاریکی ممتد هزاران شعله کوچک و

هزاران روشنک با یاد تو در قلب شب تصویر می سازم.

و آنگاه بی رمق با روشنک های خیالی ، تا سحر بیدار می مانم .

و من بی وقفه با فریاد تو را با شعر می خوانم .

تو را در لحظه دلتنگی و تردید ،

درون شعرهایم می یابم .

و این راهیست برای لمس تو

لالالالا گل مریم لالالالا عزیز من

دیگه وقتش رسیده ، تو آغوشم بخوابی

باید برای فردا جای خورشید بتابی

من می خوام حکایت عشق تو رو همه بخونن

تا که تموم دنیا قدر عشق رو خوب بدونن

جوونیتو هدر کردم تا به این جا رسیدم

بدیها دیدی از من تا به خوبی قد کشیدم

تموم لحظه های تو به پای من هدر شد

حالا بیهودگی رفته ولی عمرت به سر شد

تو لحظه های سختی تحملم می کردی

با این که درد تو بودم گلایه ای نکردی

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 2:27 توسط میلاد |