تبليغاتX
بارون وقتی که می باره تو رو ياد من مياره
ِشعر و سخن دل

ای دلکم ای دلکم گريه نکن گريه نکن

کارت تموم با دل و آه همينه

تو مثل يک بلوريو شکستنت چه بی صدا ست

اب نداره خدای هم هست اون بالا ها

در بين کوچه پس کوچه هاي نا اميدي

 ودر ميان غبار عشق ودر اوج تنهايي در خلوت خود به تو مي انديشم

 وتو را مييابم ودرباره پاکي ودوستي به ياد لبخندت مي افتم

 و غرور خود را مي شکنم ودر يک کلام مي گويم دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384 ساعت 2:39 توسط میلاد |

چه زيباست واژه ي تنهايي

آنجا كه زير درخت گيلاس دفترچه ي خاطرات رو مرور ميكني

و با نگاهي به هر برگه ي اين دفترچه زندگي از نو آغاز مي شود

چه قدر شيرين است به تو انديشيدن

چه قدر زيباست كه با صدايي خفه از درون گريه كني

با بي صدايي از درون فرياد زني

و بگي

واقعا عشق ممنوع است؟

براي چه كسي؟

اصلا چرا ممنوع است؟

چند شبيست كه خواب كوله بارش را برداشته و از چشمان خسته ي من رفته

و جاي خودش رو به گريه هاي شبانه داده

به فريادهاي بي صدا

به ناله هاي عاشقانه

من از عشق بتي ساختم كه شب تا سپيده ي سحر تا آن لحظهي كه ماه در آسمان خودنمايي ميكندمشغول عبادتم

و به اين عشق وجودي مي بالم

كه دوست داشتن واقعا زيباست

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384 ساعت 1:15 توسط میلاد |

  

نگاهم کن ، نه فقط نگاهی از سر نگريستن

من از تو نگاهی می خواهم به اندازه ديدن

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384 ساعت 1:12 توسط میلاد |

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سايه به ديوار نماند

کس نپرسد : کجا  رفت ؟ که بود ؟

که دمی چند در اينجا گذراند!

اين منم خسته در اين کلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست !

من اگر سايه خوشم ، يا رب

روح آواره من کيست يا کجاست ؟

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384 ساعت 1:6 توسط میلاد |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384 ساعت 7:21 توسط میلاد |

عکس موبایل

 

     

 

اينم چند تا عکس زيبا برای موبايلاتون

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384 ساعت 6:18 توسط میلاد |

در مورد خودم

 چندی بود که ساکت نشسته بودم و به جستجو می پرداختم تا راهی به سوی زندگی بيابم .
 ولی افسوس که همواره پرنده شوم نا اميدی در آسمان زندگيم پرواز می کرد ، که مبادا
 راه را گم کنم .
 عشق را لطافت زندگی می دانستم .
 و وقتی آن را از دست دادم ، زندگی برايم مانند گوری آرام و خاموش شده بود .
 به آسمان می نگرم و می گويم ،
 خدا يا: چرا مرا خلق کردی که اين همه رنج کشم . مگر گناه من چه بوده است ؟ که بايد
 زندگی رنجم دهد.
 چرا به کمکم نمی شتابی ؟ مگر من بنده تو نيستم ؟
 چرا در اين دنيا کسی را برايم نفرستادی تا مرا به خاطر خودم دوست داشته باشد .
 خدايا: غم فروشی دوره گرد شده ام و با شادی بيگانه .
 تنهايي را دوست  داشتم و از دنيا و زندگی گريزان شده بودم .
 احساس می کردم که مرداب عظيم درد و رنج شده ام و ابرهای سياه آسمان به من می خنديدند.
 همچون معبود ناکاميها شده بودم و ارمغان آورنده نا اميدی .
 و ديگر آن همه شادی دوران کودکی را در خود احساس نمی کردم.
 و مانند ديوانه ای شده بودم  که به زنجير کشيده باشند .
 و مانند مرغکی اسير در تنهايی و جدايی بودم .
 و باده خوشبختی ام بر خاک ريخته بود .
 و عشق نا شکوفايم هراسان از آغوشم گريخته بود .
 اما ناگهان ورق برگشت ....
 يک روز نام تو را شنيدم و همان دم نفسم در سينه حبس شد . در آن هنگام بود که هستی من با
 تو در آميخت .
 راستی آيا تو از اين اعجاز خبر داشتی ؟
 که من بی آنکه تو را شناخته باشم با شنيدن نام تو ، دانستم که محبوب خويش را يافته ام .
 با شنيدن نخستين کلمات تو ، اين گمان بر من گذشت که تو زندگی مرا چون شمعی در تاريکی
 شب فروغ جاودانه ای بخشيدی .
 وقتی که برای اولين بار صداي تو را شنيدم ، رنگ از رخم پريد و بی اختيار ديده  بر زمين افکندم
 گر چه تو نبودی .
 و آن گاه بود که دلهای ما با نگاهی خاموش از همديگر سلام عشق را ربودند.
 من نام تو را در نگاه تو خواندم و بی آنکه از خودم چيزی پرسيده باشم ، به خويش پاسخ گفتم که 
  آری اوست ، تنديس اميد و رويايي من .

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384 ساعت 6:3 توسط میلاد |

 هر جا که سفر کردم،تو همسفرم بودی

       وز هر طرفی رفتم ، تو  راهبرم  بودی

            با هر کسی سخن گفتم ، پاسخ ز تو بشنيدم

                 بر هر که نظر کردم ، تو  در نظرم  بودی

                      هرشب که قمر تابيد، هرصبح که سرزد شمس

                             در گردش روز و شب ، شمس وقمرم  بودی

 در خنده من چون گل ، در کنج لبم خفتی

         در گريه من چون اشک، در چشم ترم بودی

               در صبحگه عشرت ، همدوش تو می رفتم

                     در شامگه  غربت ،  بالين  سرم  بودی

                           چون طرح غزل کردم ، بيت الغزلم  گشتی

                                 چون عرض هنر کردم  زيب هنرم  بودی

 آواز چو می خواندم ، سوز تو به سازم بود

          پرواز چو می کردم ، تو بال و پرم بودی

                 هرگز دل من بر تو ، يار دگری نگزيد

                       گر خواست که بگزيند ، يار دگرم بودی

                              سر مد به ديار خود ، از ره نرسيده  گفت

                                    هر جا  که سفر کردم ، تو همسفرم  بودی

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384 ساعت 5:51 توسط میلاد |

آن روز ، که صبح اجل آرد شب من           در زير زمين ، خاک شود قالب من

از نام لبت - که بر لبم کرد  گذر               بس لاله که بردمد ، زخاک لب من

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384 ساعت 5:47 توسط میلاد |

صورت ماه

 نقاش ، که شبه صورتت می انگيخت

              در صنعت ، اگر چه آب آزر می ريخت

                         روی چو مهت بديد ، بشکست قلم

                                 چون ماه ، اگر چه سال ها رنگ آميخت

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384 ساعت 5:40 توسط میلاد |